تبليغاتX
خط خطی های سارا
Hacked
تاريخ: سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 ساعت :13:4
Hacked by spider.shadow

 

binam.shadow@gmail.com

نوشته شده توسط ریحان | موضوع: | لينک ثابت |
5خرداد
تاريخ: یکشنبه پنجم خرداد 1387 ساعت :12:22
بعد این همه مدت اومدم آپ کردم نبودم شنیدم حرف پشتم زیاده مثل همیشه میگم بیخیال

دیوار ما همیشه کوتاه بوده بذار اونا هم بپرن رفتم همه جا سر زدم دیدم کی چی گفته نظرات همتونو خوندم

شیوا جان(حشمت) ممنون واسم اون نظراتی که قاشق سحر آمیز پاک کرده بود رو کامل واسم  آف گذاشته بودی

گفته بودی محمد اومده نوشته سعید بی غیرته که واسه تو دوست پسر پیدا کرده جالبه من اون روز پای تلفن

این حرفو به محمد زدم بعد پاک شدن اون نظرات محمد زنگ زد که من اون نظرات رو نذاشتم یکی به جای من اون کارو کرده

هر کی بوده دستش درست فقط من موندم کی به جز محمد از اون حرف من با خبر شده خدا میدونه .

بگذریم امروز  قرار نبود آپ کنم یا بیام نت بچه ها کشوندنم تو نت گفتم یه پستی هم بذارم

روزه بدی بود امتحانم رو بد جور خراب کردم تاریخ هنر ترم اول ۱۸ شدم ترم دوم ؟ (خدا میدون) فقط دعا کنید قبول شم

هماهنگ کشوری بود خیلی هم سخت بود دیشب اصلا نخوابیدم به تماس تلفنی که ۱۱:۵۲ دقیقه شب داشتم فکر

میکردم ...

داشت یادم میرفت یکی از عزیزان به اسم قاشق سحر آمیز اومده و یه چند تایی نظر گذاشته فقط اینو میگم

تو این دنیا من خرم که راز همه رو تو دلم نگه میدارم من خرم که پایه حرفم میمونم من الاغم که به کسی اعتماد میکنم

من بی شعورم که کاری کردم همه راجع به من حرف بزنن قاشق سحر آمیز  همه حرفا رو زده ولی اشتباه کرده

چون قول داده بود فقط تماشاگر و شنونده باشه         محمد گفت بازی گر خوبی نیستی ...در جوابش میگم:

چرا کسی نمیزاره اون قدر بازی کنم تا بازیم خوب بشه قاشق سحر آمیز بازی رو خراب کرد چون اونا حق برنده شدن رو

داشتن کاشکی تا آخرش صبر میکردی 

تو وبلاگ سوهان روح حرفایی گفته شده که رفتم خوندم هر کی هر جور میخواد فکر کنه وکیل من بابا بزرگ اومده

تو دادگاه سر خود از من دفاع کرده من وکیل نمیخواستم من خودم زبون دارم عقل هم دارم میومدم جواب میدادم

این مدت که نبودم بچه ها گفتن وبلاگ زده بودن به اسم صفورا و ... از طرف منم خیلی کارا کردن

از اونا هم تشکر میکنم از سازنده وبلاگ هم همینطور ولی این وسط من نمیدونم کی بوده که به

اسم صفورا نظر گذاشته سولماز هم آدرس وبلاگ جدید منو نداره و هیچکی ازش خبر نداره حالا اون کیه خدا میدونه

از بچه های قدیمی که نظر داده بودید هم ممنون

۱۷ خرداد تولد محمد هست تولدش رو بهش تبریک میگم  (پیشاپیش)

تا آخر خرداد بای (واسم دعا کنید که تاریخ قبول شم )

 

نوشته شده توسط ریحان | موضوع: | لينک ثابت |
29
تاريخ: یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 ساعت :11:37
سلام

 من سپهر داداشی سارا خانومی هستم

اومدم فقط بگم که سارا مشغول امتحاناته به خاطر اینه که دیر به دیر آپ میکنه

ولی بهتون قول میدم بعد امتحاناش بیاد و حسابی آپ کنه

شما هم براش مثل من دعا کنید که امتحاناش رو خوب بده

        

نوشته شده توسط | موضوع: | لينک ثابت |
19
تاريخ: جمعه بیستم اردیبهشت 1387 ساعت :0:18
خیلی وقت بود آپ نکرده بودم

فک کنم یه هفته شده چی بگم این روزا زندگی یکنواخت شده حوصله هیچ کس و ندارم

فقط هم دادو بیداد کردنو بلدم ۲شنبه بود که اومدن سر کلاس نامه دادن بهمون مامانا بیان مدرسه

من که از پارسال تا حالا از این دعوت ها نمیترسم پوستم خلفت(کلفت) شده  سه شنبه مامانا اومدن امتحان

زبان فارسی دینی زبان انگلیش  جغرافیا تــــــــــــــــــــاریخ هنر منم دوشنبه از مدرسه که رسیدم فقط تاریخ

هنر خوندم همه امتحان گرفتن به جز تاریخ هنر میخواستم دبیر تاریخ رو خفه کنم

نمیدونم خاطره چش بود همش بغض میکرد اونم مثل منه میمیره گریه کنم ما حاضریم گلومون و خودمون بترکیم

اما این بغض لامسسب نترکه وای به اون روزی که بترکه سد کرج پر میشه آب کل کشور هم برای ۳ سال تامین میشه

(آرایه قلوء)دلمون خوش بود به روزای ۴شنبه که ورزش و آمادگی دفاعی داریم بچه های معماری امتحان

شناخت مواد داشتن ما گرافیکیا هم بی کار تو  حیاط میچرخیدیم خوشحال بودیم زنگ آخر آمادگی داریم

اونم خانوم مهدوی اومد ضد حال زد از طرف اداره کنکور آزمایشی سال دوم عمومی واسمون فرستاده بودن

تا آخر زنگ داشتیم کنکور میدادیم چه جوری همش ۱۰ ۲۰ ۳۰ ۴۰ کردم شهرزاد زودتر از همه ۷۵ تا تست رو در عرض

۱۰ دقیقه زد برگه ها رو که جمع کردن از کلاس رفتم بیرون وقتی برگشتم گفتم شهزاد جواب کنکور تو اومد

گفت اااااااا چی شد گفتم از ۱۰۰٪         ۵۰/۹۹٪  درست زدی زد و پیشونیش گفت وای میدونی غلط ام تو چی بود

تو ادبیات جواب درست (تو ) بوده من(شما) زدم به من ادب و احترام گذاشتن نیومده میبینی

امروز از همه روزا تررررررررررررررررر تر از مدرسه اومدم عذرا خانوم رو دیدیم لباسام رو عوض کردم

رفتم پایین تو اتاقم فیلم خارجی گرفته بودم به اسم    she is the manنشستم دیدیم و رفتم بالا حاضر

شیم بریم خونه خاله زهرا حاضر که شدم پایین کار داشتم دیدیم بابا همه کارام رو تررررررررر مال کرده

فقط جیغ هواررررررررر فوش (مودبانه) بعدش رفتم بالا نشستم گریه کردم زار زار  تا الان هم داشتم گریه میکردم

بابام بی چاره گفت ریحان بابا به خدا دیگه دست به وسایلت نمیزنم من دیدیم اونجا شلوغه یه کم مرتب کردم

منم که منتظر یه دکمه بودم که یکی روشنم کنه با یه کلمه تا جیغام دوباره بره آسمون

مامان مامانم گفت میدونی وقتی به دنیا اومدی پرستار تورو داد دست بابات چی بهش گفت   گفت خانوم کلی نیست

سلیته تشریف داره

در کل این هفته گوه از آسمون واسمون بارید

از نظر های همه ممنونم 

بچه ها تا بعد خرداد شاید دیگه نیام بعد امتحانا از خجالت همتون درمیام 

هفته ی دیگه سه شنبه هم دارم میرم جمکران هر کی پایه ست بسمه الله 

گود بای 

تا بعد

نوشته شده توسط ریحان | موضوع: | لينک ثابت |
13
تاريخ: جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 ساعت :22:0
صبح از خواب بیدار شدم و یه دپینگ روحی زدیم و مامان گفت حاضر شو منم ۱:۳۰جلو آینه بودم و

داشتم حاضر میشدم بعدش زنگ زدم به آجی قرار بزاریم کجا همدیگرو ببینیم قرار شد جاده ملارد

روبه روی داروخانه دکتر آدابی وایساده بودیم سر قرار تا آجی و شوهرش بیان من یهوو چشمم افتاد به

یه آقایی که وایساده بود تو صف نونوایی و یه شکم داشت ایـــــــــــــــــن هوا داشتم مسخره میکردم و

با شکم بابام مقایسه میکردم که بابام گفت هر چی باشم از شکم صادق کوچیکترم   لا مسسب

حلال زادست سر کلش همون موقع با آجی پیداش شد  دیگه سوار ماشین شدیم و رفتیم پارک فقیر فقرا

پارک شهید چمران خاله بزرگه هم ۳۰دقیقه بعد رسید تا دلتون بخواد خوردیم آقا صادق یه هندونه ۵ کیلویی خریده بود

باهاش مسابقه گذاشتم نصف اون نصف من بقیه هم که نفری یه شتری بیشتر نخوردن آقا حالا هندونه هه تموم شده

دسشتشوییییییییییییییییییی مامان منم که تا حالا یادم نیست کی دستشویی عمومی رفته باشم چرا تابستون

تو جمکران که یک روز موندیم رفتم آره دیگه صادق که رفت خودش رو خلاص کرد بعد رفتیم شهر بازی گفت

شکما پره رو کم کنی بریم (ترن) سوار شیم منم که پایه ثابت رفتم سوار شدم وقتی پیاده شدیم احساس میکردم

هر چی خوردم میخواد از دهنم دراد ولی خدا رو شکر این اتفاق نیوفتاد بعد برگشتنی ماشین گیرمون نیومد

با  (ون) مجبور شدیم برگردیم  تمام راهو در حال بندری زدن بودیم این قد که تکون خورد  بابام گفت راستی

صادق هندونه تموم  شد منو صادق زدیم زیر خنده گفتیم نه بابا چی چی تموم شد ۶کیلو هندونه رو ۸نفر آدم چه جوری

میتونه بخوره رختیم بیرون بابا زد تو بحث علمی که هندنه واسه خیلی درد و مرضا خوبه مخصوصا سنگ کلیه

 

بقیه اش یادش رفت که دیگه اسه چه دردایی خوبه بعد من گفتم اگه زیاد بخوری خیلی واسه درمان شب ادراری

موثره بابا که تو هپروت بود متوجه نشد من چی گفتم مامان و آجی و صادق میخندین منم که مراعات میکردم

تو خندیدن که خودم رو نگه دارم و هر چه سریع تر خودمو به یه   دبلیو ۳۰  برسونم رسیدیم خونه لباسام رو که عوض کردم

خواستم برم اون جای واجب سپهر زنگ زد گفتم میتونی چند دقیقه دیگه زنگ بزنی خودم خندم رفته بود قط که کردم

دددددددددددددددد  ٍ  بدووووووو بعدش که برگشتم به سپهر یه اس ام اس دادم و دادشم بهم زنگ زد و یه

وقت مشاوره واسش گذاشتم و ...

تا الان هم داشتم کارای طراحی انجام میدادم آخه شنبه ژوژمان داریم و منم کلی کار عقب افتاده

گفتم ژوژمان یاده یه خاطره افتادم اول سال بود و من این کلمه رو دفعه اول از دبیر عکاسی شنیده بودم

از طرف مدرسه رفتیم موزه  اونجا یه شماره هایی هم رد و بدل شده بود من قصد زنگ زدن نداشتم

 یکی از بچه ها گفت بیا با خط من زنگ بزن سر کارش بذار یه کم بخندیم منم نامردی نکردم تک زدم بد بخت زنگ زدو

بعد کلی دروغ و شرو ور گفتم دیدیم داریم میرسیم کرج گفتم ببین من دیگه باید قطع کنم گفت چرا گفتم

ژوژمان عکاسی دارم باید برم درس بخونم منم که فقط میدونستم این ژوژمان یه ربطی به امتحان داره

 ولی نمیدونستم امتحان عملی هست طرف بهم گفت ببخشید سارا خانوم جسارته ها ولی این ژوژمان

امتحان عملیه احتیاجی به درس خوندن نداره بعدش هم آخر هر طرم یه ژوژمان میزارن نه اول سالی منم که دیدم

بد گاف شده گوشیو قطع کردمو با بچه ها کلی خندیدیم

ببخشید طولانی شد

تا بعد

نوشته شده توسط ریحان | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 ساعت :0:2
امروز رفتیم امام زاده یا همون قبرستون خودمون با خاله و مرتضی و مانی و مبینا و مامان بابا

اول رفتیم سر خاک مژگان  دختر عموم بعد رفتیم قطعه شهدا خیلی قشنگ شده بود بعد یه سر هم رفتیم

سر خاک مینا (ان داییم) (همه مینا ها یه جورایی مشکل دارن اه چقد از اسم مینا بدم میاد تو ماشین بودیم

خاله گفت بچم دختره میخوام اسمش رو بزارم    رومینا  قشنگه؟  نگاش کردم گفتم نه مینا داره انه ملینا قشنگ تره

به مبینا هم بیشتر میاد راستی صادق هم اونجا دیدیم میخواستیم برگردیم ماشین گیرمون نیومد ۵شنبه بود دیگه

سوار واحد شدیم نشسته بودیم که یه پیر مرده اومد قاطی خانوما شاگرد راننده بهش گفت آقا بیا این ور گفت واسه چی

یعنی چی زنم رو گم کنم تو جواب میدی ما رو بگو این قدررر بهش خندیدیم که خدا میدونه رسیدیم

بابا و مرتضی رو پیچوندیم و رفتیم خونه آجی زهرا آجی سرما خورده  مامان بزرگ هم خونه آجی بود

حسابی سر دایی به مامان بزرگ تیکه انداختیم  قراره فردا بریم بیرون به مامان بزرگ گفتم به اون دختر

 ترشیدت هم بگو بیاد گفت نمیتونه گفتم چه بهتر ما راحت تریم

خدا کنه فردا خوش بگذره بعد عمری میخواییم بریم بیرون امروز هم مدرسه نرفتم قرار بود بچه ها برن کاشان

۹نفر بودیم نمیرفتیم کاشان که با هم قرار گذاشتیم که نریم مدرسه گفتیم هر کی بیاد .....

این هم از امروز

اما بچه ها شرمنده نظر خصوصی داده بودین حواسم نیود پاکش کردم ولی جوابتون رو میدم این یارو فاشیست

که به نویسنده هام اضافه شده نه اون رپ خونه هست نه کیسه جدیده یه روز بهم زنگ زد گفت واسم نام کاربردی

درست کن تا بیام مطالب بنویسم میخواد بیاد اونم از گذشتشو دوست دختر هاش بگه منم یه مدتی تصمیم داشتم

از گذشته یعنی دوران ما قبل محمد یعنی دوران یه کم قبل تره امین بنوسم دوران قشنگی بود  شاید نوشتم

با اینکه سخت بود و عذاب آور اما از زمان محمد خیلی بهتر بود محمد از همه دوست پسرام نامرد تر رزل تر بود

الانم اگه زنگ میزنه از  فــــــــــــزه *      بودنشه  البته واسم اهمیت نداره زنگ زدنش اگه اون شب هم بهش زنگ زدم

میخواستم ببینم اون تررررررررررررری که قرار بود بزنه رو زده یا نه (نمیگم چی تو خماریش بمونید)

گفتم اهمیت نداره  به خاطر اینکه تازگیا یکی دیگه اهمیت داره واسم سپهر هم میدونه داداش بین خودمون باشه

نمیخوام کسی بفهمه چون اینجا از کسایی که کیس جدیدمو میشناسن زیاد رفت و آمد دارن نمیخوام ماجراش لو بره

زیاد حرف زدم و از آدمای بی ارزش زیاد حرف زدم فقط اینو بدونید خودش خواست عشقم به یه نفرت تبدیل شه

من دیگه برم این سپهر ما هم نیومد قرار بود اگه تا ۱۰ دقیقه دیگه نیاد منم برم نتونسته بیاد اشکل مشکل نداره

تا بعد

نوشته شده توسط ریحان | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 ساعت :0:18
بعد چند وقت آپ کردم

بچه ها اومدن از حالو روزم نوشته بودن اما نه خودم نه بچه ها اصل ماجرا رو نگفتیم و نمیگیم بگذریم

امروز اصلا حال نداشتم از مدرسه که اومدم نهارو خوردم یه قرص انداختم بالا یه سی دی داریوش

گذاشتم و خوابیدم تا ۱۱:۳۰این قد حال داد الانم اومدم یه آپ بزنم برم

از همتون ممنونم که مییاید نظر میزارید

راستی چیزی نداشتم بنویسم این هفته همش مریض بودم

تا بعد

نوشته شده توسط ریحان | موضوع: | لينک ثابت |
5/2
تاريخ: پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 ساعت :20:27
ما همگی تصمیم گرفتیم به جای سارا بیایم آپ کنیم

سارا علت داره خیلی وقته نیومده آپ کنه ۴شنبه هفته پیش تو بسکتبال مچش برگشت بچه دیوونست

مچش نمیدونم ضرب دید نمیدونم در رفت میخندید میگفت آخ جون امتحان نمیدم این هفته دبیر ورزش گفت

نیا تو زمین طاقت نیو  ورد اومد بازی کرد داشتیم بازی میکردیم سارا همیشه خوب گل میزنه یکی از بچه ها

بدون اینکه صداش کنه توپ و  پاس داد به سارا اون لحظه هم سارا دست شو گذاشته بو د رو زانوش داشت

نفس تازه میکرد توپ بسکت هم همچینی خورد تو ملاجش فق یه لحظه سرش رو اوورد بالا بعد تلپ بخش زمین شد

امروز هم با اون حال زارش اومد مدرسه جالب بود دیروز بهش میگفتیم سارا حالت خوبه میگفت

همه چیز رو ۹تایی میبینم امروز بهش گفتیم سارا بهتری گفت نه بابا ِاون ۹تا دارن میچرخن  سوژه شده بود

حالا بچه درس خونی هم نیستا نمیدونم آفتاب ار کدوم طرف طلوع کرده بود خدا میدونه واقعا به هممون ثابت شد

که ضربه مغزی شده ـاین قدر هم شانس داره که خدا میدونه سر امتحان زبان هیچی نخونده بود از رو بغلیش همه رو نگاه

کرد و کپی کرد سر ادبیات هم برگه ها رو بردن بیرون فتو کپی کنن زنگ خورد اما برگه ها نیومد

سارا زنگ زد  بهمون گفت برید نام کاربردی با پسورد فلان و نام کاربردی  بهمان بسازید با اسم فاشیست

بچه ها شرمنده من به جالبیه سارا نمیتونم خاطره بنویسم هر چی باشه سارا نویسنده هست و دوتا داستانش

امسال مقام برتر اورده البته سوای غلط املایی هاش اون از کتاب تقلب میکنه غلط املایی داره بهش میگیم دیکته

تو چرا اینقدر ضعیفه میگه ریشه در کودکی داره میخواییم بریم عیادتش براش کتاب دیکته شب بگیریم

بهتر از کمپوته مفید تره براش

سارای عزیز این روزا عذا داره سگ عموش مرده خدا بیامرزدش سگ خوبی بود

براش دعا کنید به سگش هم برسه سارا ایول چه حال زیدت رو گفتی از اون داف زبون درازایی ها من فک نمیکردم

دوست پسرت حد اقل اون جور رنگی کنی دیگه با سگ مقایسش نمیکردی

ما مواقعی میاییم که سارا نتونه آپ کنه یعنی شاید هم همه با هم آپ کنیم سارا نویسنده باشه بهتره خداییش

ما که این پست رو ترررررررررررررررر پک زدیم به قول خودش تا روزی که خودش حالش خوب بشه بیاد پست بزاره

خداحافظ

نوشته شده توسط | موضوع: | لينک ثابت |
30/1
تاريخ: جمعه سی ام فروردین 1387 ساعت :20:3
نمیخواستم آپ کنم به این زودی چند نفری اومده بودن نظر داده بودن

یک نفر از اوناهر چی لیاقت خوار مادرشون بود نثار من کرده من وبلاگمو یه تعداد انگشت شماری دارن

پس میتونم حدس مایل به یقیین داشته باشم که کیان حالا چرا زرتی اومده از محمد دفاع کرده

آقای ......جوابتونو میدم ۱.اینکه من نگفتم محمد سگه گفتم امیدوارم وفاش از محمد بیشتر باشه

البته شاید هم خانوم باشه همین الان خانومش هم به مغزم ختور کرد

از نوع خانومش اولش میم داره شاید دونفر باشن از نوع آقاشم بازم میم داره اگه هم اونا نباشن

مفت خورای سفره ی اونا هستن  (کاسه لیسا) راستی شاید هم یکی پیدا شده از طرفدارای

سعید دبیر ریاضیمونه آخه تو پستم گفتم( سعید سگ)

جواب ژنرال شکسته آخه سعید سگه درسش هم متوجه نمیشم همیشه هم پاچمو میگیره

و اینکه زنرال من وفا کردمو بی وفایی دیدم  این روزا همه تو دوستی گربه صفتن همه هم نه بعضیا

علی آقا اومده جوابه آقایان و خانوم های میم نام رو داده جواب ابلهان اینکه شما اعصابتون رو

سر دوز نزنید من خودم اونا رو ........میکنم (هر چی خواستید بزارید کلمه جا خالی به عهده خود خواننده)

راستی این یارو که شبیه پاروه اسمش ..... گفته بود هر کی میگه بفرما با سر میری

آقا جون من بد کاره به تو چه خدا خودش اون بالاست به پا طرفت حرم سرا نداشته باشه

من با حامد با سعید با سپهر رابطون در حد یه تلفن هست حالا سعید  رو تو محل میبینم

نفهم سعید زن داره حرمت نگه دار حامد هم یه پسر ۱۹ سالست سربازه به من میگه آبجی

منم داداش صداش میکنم پای ثابت کردن باشه شماره و ای دی همشونو میدم سپهر هم

قالب ساز وبلاگمه واسه قدر دانی باهاش چت کردم شمارش هم داد دوست دختر  داره اسم دوست دخترشم

مریم وبلاگش هم واسه مریمش ساخته من مثل .......شهر نو نیستم که برم آوزون دیگران شم

امین هم یه روزی بهترین عزیز ترین و .... بود که واسم یه مرده حساب میشه شمارش هم اونی که باید داشت

داره محمد رو میگم میگم داشت چون دیگه بین ما چیزی نیست  و و و یه چیزی مغزم رو بد مشغول کرده

کی ؟ کدوم دو از جون شما (به جز ....) نفهمی میره پست قبلی منو میخونه مگه اینکه واسش مهم باشه

من اراده کنم با صد نفر رفیق میشم امثال سام امین امیر و آشغالای دیگه من با امین سر رو کم کنی

رفیق شدم هیچکی هیچی نمیدونه حتی غروره صفورا اجازه نداد که ماجرای اصلی رو واسه محمد تعریف کنه

اون دوستی یه جور شرط بندی بود بین دالتونا حالا هم تموم شده من با امین دوست بودم شمارم رو

همه داشتن مثل ۱۱۸ بود تو اینترنت زیاد میرفتم همه هم بهم زنگ میزدن پس هیچ پای بندی به امین نداشتم من

همیشه دقیقه نود از طرف خوشم اومده من تو این دوستی ها هم فقط دو نفر رو دوست داشتم

امین و محمد که دوتاشون هم واسم تموم شده ان

..............................................................

بیخیال از خاطراتم میگم از صبح خونه عمم اینا بودیم رفتیم بیرون گشتیم خیلی خوش گذشت

عمه کلید با خودش نیاورده بود هیچکی هم خونه نبود منم از در گرفتم رفتم رو دیوار اومدم که بپرم

مانتوم بلند بود گیر کرد نمیدونم کجا با دست رفتم قاطی باقالیا

بعد هر کی ازم پرسید چی شده بهش اینو گفتم رفته بودم فرحزاد چاقاله بچینم

سگ دنبالم کرد رفت رو دیوار حول شدم از رو دیوار افتادم

نوشته شده توسط ریحان | موضوع: | لينک ثابت |
? This Template Designed By jirjirake-ghaleb-saz